سعلام سعلام عشقولیا
دیدم بیکارم گفتم بیام پست بزارم براتون
خبرای دسته اول اینکه گوشیم خدابیامرز شد
اگه تو وات و تل و.. جواب ندادم یه وخ خوشحال نشین فک کنین مردم ![]()
بدونین همچنان زنده ام ولتون نمیکنم![]()
خبر دیگه اینکه مدرسمون 6تا دوربین گذاشته ینی گوشه گوشه مدرسه تحت نظریم اصن هیچ گوهی نمیشه بخوری![]()
![]()
بهتون گفتم بغل کردن تو مدمون ممنوعه؟؟ناموسا فازشون چیه من نم دونم![]()
![]()
![]()
این دو هفته قبل یه تابلو مدرسه رو دادن دس من و آیدا و فاطی که تزیین کنیم![]()
عاغا ایدا گفت رنگش کنیم با پیف پاف حالا حدس بزنین چه رنگی؟ابی استقلالی![]()
![]()
![]()
![]()
از رنگش گذشته کل سالن و راهرو مدرسه رو به فاک دادیم هم جا آبی شد و بوگندو![]()
![]()
![]()
عاغا خونه که رفتیم فین میکردیم آبی بود (من و آیدا)![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه که با کلی تلاش تابلو رو درستش کردیم دادیم تحویل
قسمت جالب اتفاقای این هفته قطع شدن آب مدرسه بود![]()
![]()
عاغا هر روز اب قطع میشد بچه ها خبر نداشتن چن نفرشون رفته بودن دسشویی![]()
بعد آب نبود اون داخل گیر کرده بودن بقیه براشون تو بطری آب میبردن ![]()
![]()
![]()
![]()
اب سردکنا آب نداشتن همه حمله میکردن آب بخورن![]()
![]()
اصن یه وضی بود![]()
سر کلاس نشسته بودیم
پای تخته نوشته بودن تاریخ امتحانه عوض زاده گفت تاریخ دیگه چیه؟
جواب بچه ها:![]()
فرناز:تاریخ علمی است که در موردگذشته به ما اطلاعات میدهد![]()
![]()
آیدا:تاریخ همون چیزیه که پارسال تجدید شدی![]()
![]()
![]()
![]()
معلم:تاریخ درس تخصصیتونه![]()
اصن این بچه مغز تو سرش نیس ![]()
![]()
![]()
ماجرای صدای گوشی سر کلاس زبانم واقعا شخمی بود![]()
عاغا داشتیم تمرینا رو حل میکردیم یه دفعه گفتن صدا گوشی اومد و این چرت و پرتا
حالا ما هم هیچی نشنیده بودیم گفتن از گروه شما صدا اومد![]()
رفتن خانم حسینی و فخاریانو صدا زدن اونا هم بدو بدو اومدن ینی یه جوری دوییدن که باس تو تاریخ ثبت شه![]()
![]()
عاغا اولین نفر رفتن سراغ کیف منه بدبخت ![]()
داوودی خدا ازت نگذره کصافد![]()
خلاصه که هیچی پیدا نشد با این که ته کفشا و داخل ظرفای غذا رو هم گشتن![]()
![]()
![]()
از اون به بعد میرزایی هی سر کلاس زبان میگه بچه ها ساکت باشین ما هم صدای گوشی بشنویم![]()
![]()
راهپیمایی روز دانش آموز دیگه خیلی جذاب بود
همه یه مشت رژ و کرم و پنکک مالیده بودن و چادر کرده بودن سرشون اومده بودن![]()
![]()
خانم صالح با پسر کوچیکش اومد تو دستشم یه جوجه بلدرچین نمیه جون ![]()
عاغا این پسرش هی بلدرچینه رو میزاشت رو کلش ما منتظر بودیم بلدرچینه رو سرش برینه عکس بگیریم![]()
![]()
حوصلش نمیشد دس بگیره به زور میخواست این جوجه بدبتو بکنه تو جیبش آخرشم دید تو جیب جا نمیشه![]()
![]()
پرتش کرد تو کیف خانم صالح![]()
ماشین خانم صالح هم یه مدتی سوژمون بود
شبیه آمبولانسه بهش میگیم نش کش خانم صالح![]()
![]()
![]()
![]()
ماشین باکلاسیه هاااا ولی شبیه آمبولانسه![]()
![]()
دلم برا زندگی تابستونیم تنگ ده من درس ندوس عررررر
ناسلامتی سال دیگه کنکوره بش فک میکنم خندم میگیره

اودافط تا بعد
برچسب:
نویسنده: اشکان حسینیان